زندگی من :)

ما
نویسنده : miki - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳٠
 

یکی از بدترین عواقب بزرگ شدن عوض شدن رنگ رابطه هاس..همه چی بطور مسخره ای جدی میشه و بطور مسخره تری حالت خودمحورانه میگیره..یعنی مفهومی به اسم زندگی خصوصی شکل میگیره..نمیتونم بگم این بده..نمیتونم بگم دخالت تو زندگی خصوصی بقیه خوبه..ولی بعضی رابطه ها هستن که وقتی وارد این حیطه میشن اطرافیان بدجور دردشون میگیره..مثل روابط بست فرندی..خواهر برادری..یا چیزایی تو این مایه ها..ینی وقتی یه موقع هایی مثلا میدید خواهر کوچیکت داره اشتباه میکنه حق داشتی با دخالت شدید جلوشو بگیری حتی شده با کتک! و اون چون میدونس تو نزدیکترین و قابل اعتمادترین فرد روی زمینی که حواست به تمام جنبه های زندگیش هست، اعتراض نمیکردو نهایتا یکی دو روز باهات قهر میکرد! ولی الان خواهر کوچیکت واس خودش یه زندگی خصوصی داره و تو با اینکه میبینی داره اشتباه میکنی حق نداری کاری بکنی..کاری که نه..حتی حق نداری نصیحتش کنی! چون این خواهر کوچولو که تو هنوزم حس میکنی همون دختر کوچولوی بی دفاعه که مسئولیت مواظبت ازش به عهده توست، الان دیگه یکی دیگه رو معتمد و نزدیک خودش میدونه..و سعی میکنه هم خودشو هم اونو از عاسیب تو..خواهر بزرگ ترش..که از جون و دل میخوای بهترین زندگی رو داشته باشه، حفظ کنه...دیگه کلمه "ما" شامل تو و خواهر کوچولوت نیست...کلمه "ما" شده خواهر کوچولو و دوس پسرش..تو بقیه چیزا هم همینطوره اگه قبلا خیلی راحت میتونستی بگی غلط میکنی بگیر بشین سر جات الان اون ترجیح میده این کلماتو از یکی دیگه بشنوه و تو دیگه انقد بهش نزدیک نیستی که اجازه حرف زدن این مدلی رو داشته باشی..قبلا حرف تو براش حکم سند داشت الان دیگه هیچی..حرفات به نظرش زورگوییه..حس میکنم از خانوادم خیلی دور شدم..حیس ممیکنم منو یادشون رفته! مهم این نیس که مامانم هر روز یبار میپرسه مینو کجایی مواظب باش یا بابام ماهی یبار میگه مینو دلم برات تنگ شده..مهم اینه که من دیگه اونجا نیستم و شنیدن جمله"تو خیلی چیزا رو نمیدونی" هر روز داره بیشتر تکرار میشه..دیگه عنصر مینو هیچ تاثیری تو تصمیم گیریای خانواده نداره و بشقاب چهارم برای کسی گذاشته میشه که همه تاییدش میکنن جز مینو..چون اگه اونا فقط یه دایره محدود از همون شهر رو دیدن مینو یه دنیا عادم‌از همه جا دیده و شناخته و میدونه لیاقت خواهرش بیشتر ازیناس..منم خودم یه "ما"ی جدا دارم البته..فک میکنم همیشه همه یه نفرو دارن که بتونن باهاش ما بشن..شایدم دیگه وقتشه که دست از دلسوزس و نگرانی و خودخوری برای خانوادم بردارم و بفکر زندگی خودم باشم..خودمون..با مای خودم! ولی خیلی درد داره میدونین؟ هرکاری از دستت بربیاد بکنی و بعدا بهت بگه باهاش مثل مزاحم رفتار کردین! مثلا اینکه صرقا واس اینکه دوس پسر خواهرت پیش همخونت احساس غریبی نکنه دو هفته خوابو کارو زندگیتو ول کنی دنبال خونه بگردی و برینی تو کل زندگیت و بعد بفهمی حس کرده مزاحمه و بهش محل نذاشتی! درسته که نتونستم به موقع خونه پیدا کنم ولی تلاشمو کردم..کل پس اندازایی که برای دانشگاه و شهریه و اپلایا و امتحانای مهسا نگه داششته بودم خرج همین قضیه کردم تا مهسا پیش دوس پسرش سربلند باشه ولی چه فایده..هنوزم میگه منت میذاری سرم..تو باهاش مثل مزاحم رفتار کردی بهش محل نذاشتی..وقتی این حرفارو از مهسایی میشنوم که بدون خبر هم عاب نمیخوردیم دیگه هیچ مفهوم دیگه ای برام ارزش نداره..تصمیم گرفتم دیگه نرم ایران..هرطور شده دیگه نمیرم تو خونه ای که انقد نقشم کمرنگ شده که غریبه مورد تاییده و من نه! شاید بریم یه کشور دیگه..نمیدونم..فعلا انقد ناراحتم که نه خوابم میبره نه میتونم فک کنم


 
 
دوسش دارم!
نویسنده : miki - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٩
 

سنش تقریبا از همه پسرایی که شناختم کمتره..حتی تقریبا نه دقیقا! ولی از همشون مردتره..یه پسر ۲۴ ساله دانشجوی دندان پزشکی که تو استانبول زندگی میکنه..هرکی از دور ببینه شاید با خودش فک کنه این ته لاشیه! مث اکثر پسرایی ک شناختم..نه همه ولی اکثرا فکر و ذکرشون تو خوش گذرونی مهمونی و خوردن و این چیزا بود..درسته که بچه های خوبم بود بینشون ولی علی من با همه فرق میکنه..درست جوریه که باید باشه! زمونه جوری شده که وقتی یه عادم درست پیدا کردین بااید تعجب کنین چون نیس! مخصوصا یه پسر مجرد دانشجو تو استانبول؟؟؟ اصلا نیس! شاید سوال بشه مگه علی چیکار میکنه که انقد برام خاصه؟ درواقع از نظر من اگه قرار باشه معیار سنجش فقط کارایی باشه که میکنیم، خیلیا خیلی کارای بهتر و بزرگتر هم میکنن..ولی کارایی که نمیکنه هم برای من خیلی مهمه! مثلا اینکه با وجود اینکه موقعیتشو داره اصلا اهل دووست بازی نیس..با اینکه میتونه، اصلا بهم دروغ نمیگه..با اینکه میدونه روحم ممکنه خبردار نشه اصلا چیزیو ازم قایم نمیکنه و روزی صدبار باهام حرف میزنه..درواقع من براش کافیم..چیز دیگه ای نمیخواد..خوشگذرونی با دوستاش یا تفریحات و مهمونیای شلوغ پولوغ نمیخواد..وقتی من پیشش نیستم بی سرو صدا میره خونشون میشینه تو اتاقش و اگه من درس داشته باشم سعی میکنه زیاد بهم مسیج نده و بعد یهو سر شب در کمال مظلومیت خوابش میبره!! عاخه میشه نمرد برای این موجود؟؟؟ چرا انقد خوبه؟؟؟ فک میکنم یکی از قشنگترین چیزای دنیا اینه که طرف مقابلتون دقیقا حسی رو به شما داشته باشه که شما بهش دارین! با تمام جرئیاتش! تنها چیز کامل و بی عیب و نقص زندگیم..پیدا کردن یه همچین چیزی تو زندگی شانس بزرگیه‌..بهیچ قیمتی نمیخوام این حسو از دست بدم..و علی رو..هر دومونم شدیدا مراقب همدیگه ایم و همونقد که هوای خودمونو نداریم هوای همو داریم..اون به فکر منه من بفکر اون! مثل این زوجای قدیمی..مثل یه مفهوم اصیل از خانواده..نمیدونم..دوسش دارم ❤


 
 
دیدین گفتم این عاخریش نیس؟؟ 😁😁
نویسنده : miki - ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٥
 

تجربه کاری حدودا ۲ سالم و کار کردن تو محیطای مختلف و پستای مختلف و با عادمای مختلف بهم یه چیز ثابتو یاد داد! اینکه همیشه حرفای همه رو بشنوم ولی خودم حرف نزنم! متاسفانه چه تو ایران چه تو ترکیه فرهنگ خاله زنک بازی حتی بین مدیرای سطح بالا هم خیلی مشهوده و کاملا مستقل از کارت؛ هرچقدم که موفق باشی؛ بیشتر اخراج از کارا بخاطر زبون سرخه نه عدم شایستگی تو کار! منکه خودم استعفا دادم البته همچینم تو این کار شایستگی خاصی نداشتم و کاملا برعکس گیر افتاده بودم تو یه سری گوه که هیچی ازش نمیدونستم! ولی همزمان با من چن نفر دیگه هم تو شرکت اخراج شدن و استعفا دادن و مشکل اونا مث من حقوق یا عدم علاقه به کار نبود! بخاطر حرف فلانی یا رسیدن حرفشون از طریق فلانی به صاب کارخونه بوده..هرچقد که تو دانشگاه باید حرف زد تو محیط کار باید ساکت بود! البته در زمینه های غیر کاری!! یه خصوصیت دیگه ترکا که برام کاملا تعجب عاوره اینه که به شدت دوس دارن کاری رو که میکنن با دادو بیداد به همه بفهمونن! ینی حتی اگه کاری نکنن انقد تو بوغ و کرنا میکنن که همه فک کنن اینا دارن جر میخورن از کار کردن! بخاطر همینم اگه میخواین تو ترکیه کارتون دیده بشه باید تمام مراحل کاریتون رو با صدای بلند و ترجیحا با دعوا بیان کنین 🙂 چون اینجوری ینی خیلی موفق و درگیر کار و نسئولیت پذیرین! ولی اگه بخواین مث من ساکت بشینین و سرتون تو کار خودتون باشه همه فک میکنن شما کار نمیکنین! وولومتونو بیارین بالا! تو محیطای ایرانی برعکسه و من اونو بیشتر میپسندم! هرچی کمتر حرف بزنی بیشتر مورد پسندی! راستش خیلی خسته شدم از این چالش دائمی پسندوندن خودم به مدیرام! بخاطر همینم بعد از کلی فک کردن به این نتیجه رسیدم که بهترینش اینه که از یه جایی شروع کنم و کار خودمو را بندازم! البته این فکرو یکی از صاب مدیرای قبلی یه هتل به فکرم انداخت که یه ساله میگه بیا باهم کار کنیم ولی من چون قسم خورده بودم دیگه برنمیگردم به کار توریزم، مرتبا پس میزدمش! تا اینکه دیروز بالاخره رفتم پیشش و حرف زدیم..درواقع تا وقتی درگیر آژانسای ایران نشم مشکل خاصی برام پیش نمیاد! چون کلا پروژه ای که داره یه خورده با توریزم فرق میکنه و به گفته خودش هر سودی از ایران بیاد ۵۰ ۵۰ میشیم..من ترجیح میدم درامدم کم باشه عوضش کارم تمیز باشه واس همین زیاد تمایلی به قسمت تورای منفردش ندارم..بهم گف مدیر بخش ایران خودتی همه کاراشو خودت بکن پولم بزنن به حساب خودت ما سودو نصف میکنیم فقط! گفتم باشه..ولی تنها که نمیشه باید یه اکیپ داشته باشم..اگه بتونم کار توریزم منفردو بسپارم به علی و خودم اونیکی کارو بکنم خیلی خوب میشه ولی یه واقعیتی که هست اینه که هتلیا چون من بانمک و مودب بودم دوسم داشتن و همیشه باهام راه میومدن! نمیدونم به علی همچین حسی پیدا میکنن یا نه 😂😂 یخورده خشنه عاخه! و اگه مدیر اپراسیون لازم باشه طبیعتا بهنوش! اگه این تز تموم میشد خیلی کارا میکردم خیلیییییی


 
 
خورشید من!
نویسنده : miki - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱۳
 

تا حالا فک میکردم برخلاف فامیلیم به خورشید حساسیت دارم و ازش بدم میاد! از نور از گرما خورشید..ولی امروز..امروز که دیگه سر کار نرفتم و زدم بیرون و به خودم اجازه یخورده خرید کوچولو رو دادم؛ فهمیدم که خورشید چقد نقش مهمی تو زندگیم داره! درواقع علی رغم اینکه نور خورشید باعث میشه پوست زیر چشمم پوست پوست و ملتهب بشه و سر درد بگیرم و اگه خیلی بزنه به سرم خون دماغم میکنه و سریعا پوستم سیاه میشه، با اون حال بدون خورشید من جون ندارم! کمی که فک کردم فهمیدم چرا تابستون انقد سرحال بودم..چرا این خونه قبلیه انقد افسردم کرده بود و کار جدید اینقد تاثیر منفی روم داشت! همش بخاطر ندیدن نور خورشید! امروز با اینکه یکی از روزای خیلی سرد زمستون بود با اون حال عافتاب بانمکی زده بود و تو عاسمون یه ذره ابرم نبود و من کاملا انگار که جوونه زده باشم شنگول بودم و دلم میخواس کل استانبولو بگردم و برم لب عاب و حتی دلم برای تاکسیم که جزو مکانهای منفور منه هم تنگ شده بود! دنیام رنگی شده بود انگار! دیدن دو سه ساعته علی هم تو این رنگارنگ شدنه بی تاثیر نبود البته! این دوریو امتحان و کار و تز دست به دست دادن تا کلا ما ماهی دو سه بار بتونیم همو ببینیم ولی اینبار به طور کاملا اتفاقی تموم شدن امتحانای علی مصادف شد با درومدن من از سر کار! البته باز من کلی درس دارم ولی خب علی کمکم میکنه 😎 خوشحالم که یه مدت میتونم زیاد ببینمش! یکی دیگه از منابع تامین انرژی منم علیه عاخه! و سومیش شکلات! روزی نیس که شکلات نخورم البته باید کم کم اینو ترک کنم و شروع کنم به ورزش کردن چون تصمیم گرفتم لاغر بشم‌‌..الان که توپولم سایز لباسام ۳۴ه نمیدونم لاغر شم چی باید بپوشم واقعا!! ولی خب عوضش کاریزماتیک تره! به قول علی هیشکی از عادم توپول حساب نمیبره 😂 اینو درمورد خودش میگه  فک میکنه توپوله  علی تو چشمم مث یه گیاهه که خودم کاشمتش و بزرگش کردم! هیشکی اونو جوری که من میبینمو از زاویه ای که من میبینم نمیبینه! بایدم اینجوری باشه خب..ولی پشت اون ظاهر عصبی و صدای کلفت و غرورش یه علی مهربونو پراحساسه که چون من کاشتمش میدونم فقط! 😏 خیلی خوابم میاد..میخوام زمستون تموم شه انگار باید میرفتم به خواب زمستونی و یکی بزور بیدار نگهم داشته و ازم کار کشیده! یه همچین خستگیی دارم که هرچی میخوابم خوب نمیشه! خرس درونم میگه بخواب بهار بیدار شو..اصن واس تولدت صدات کنن بگن پاشو تولدت مبارک! تو را من چشم در راهم خلاصه فروردین دوس داشتنی من!


 
 
علی و دیگر هیچ !
نویسنده : miki - ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳
 

دست خودم نیست! وقتی یکی رو یا یه چیزی رو خیلی دوس داشته باشم کل تمرکز و حواسم معطوف میشه به اون! تمام برنامه هام کارام تلاشم خوابم یا بی خوابیام همش با اون چیز نتظیم میشه! درواقع به شدت تک بعدیم! درسته که درحال حاضر با کار و درس و رابطه و خونه داری و زندگی‌مستقل و فکر عاینده و خیلی چیزای دیگه درواقع تعداد ابعادی که دارم خیلی زیاده ولی بجز یکی همش برام میشه عازار دهنده! مثلا یه مدت درس برام اینجوری بود و شب و روز بدون خستگی و با علاقه زیاد کار میکردم! یه مدت دوستام یه مدت کارم یه مدت حیوونام یه مدت خانوادم و الانم علی! تمام فعالیتایی که بدون علی یا غیر از علی باشه برام حکم شکنجه داره! وقتی قراره ببینمش از روز قبلش هیجان دارم و برای تمام کارای دیگم برنامه میریزم تا وقتی پیش اونم به هیچ چیز دیگه فک نکنم البته گاها نمیتونم جلوی فکرامو بگیرم و یهو میزنم زیر گریه مثلا! بدترین چیز تو همچین شرایطی کنسل شدن برنامس! مثلا بگه نمیتونم بیام یا فردا ببینیم همو یا همچین چیزی! اینجوری انگار دنیا رو سرم خراب میشه چون هم از تمام کارای دیگه موندم و هم دیگه انرژی برای هیچکار دیگه ای ندارم و عملا یه روز وقتم هدر شده اونم تو شرایطی که هر دیقه برام به شدت حیاتیه! ولی خب متاسفانه من نمیتونم تو این زمینه خیلی راحت و بیخیال به کارای دیگم برسم! ینی وقتی دل و دماغ نداشته باشم بجز مردن به هیچ چیز دیگه نمیتونم فک کنم! 😂 متاسفانه یا خوشبختانه علی یه همچین تاثیر قدرتمندی روی من داره البته خودش اینو نمیدونه اون به قضیه خیلی نورمال نگا میکنه "عه امروز کار دارم فردا برم" مثلا!! دقیقا مث وقتی یه هفته رو تحویل پروژت کار میکنی و استاد میرینه بهت و دیگه نمیخوای ادامه تحصیل بدی! حسی که امروز مهسا خوب درکش میکنه 😅 یا مثلا وقتی جر میخوری سر کار و بعد حقوقتو نمیدن..همچین چیزی خلاصه! درمورد شرایط فاکد عاپ زندگیم باید اضافه کنم بعد از طوفان های فکری بی شمار و ساعتها گشتن و اپلای کردن برای کارای مختلف و حساب کتاب برای تعداد روزهای باقی مانده برای نفس کشیدن از روی حساب بانکی، به این نتیجه رسیدم که عاخر این ماه دربیام ازونجا! و بشینم سر درسم اقلا یک ماه! چون سه ماه بعد باید تزمو تحویل بدم!  ولی نمیدونم چرا از روزی ک فهمیدم صاحب ۲۰ ساله شرکت قبلی پولای مردمو ورداششته و در رفته و همه بیکار شدن دیگه مث قبل نسبت به تصمیمی ک گرفتم و خونه ای ک عوض کردم و پول پیشی ک ب باد دادم اونقد حس بدی ندارم که هیچ فک میکنم این تصمیمم ازون تصمیما بوده ک اولش به نظر میرسه اشتباهه ولی بعدا معلوم میشه بهترین کار ممکن بوده!


 
 
پادتن
نویسنده : miki - ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٩
 

تو این شهر گم شدن تقریبا ناممکنه! البته منظورم از گم شدن گیج شدن و دور زدن ده باره و صدباره توی خیابونا نیس چون این اتفاق برای من خیلی زیاد پیش میاد! ینی امکان نداره یهو از یه جایی سر دربیارین که نمیدونین کجاس و ترس برتون داره که الان چطوری باید برگردین! درواقع تنها چیزی که لازمه بلد باشین مسیر خونه تا مترو یا متروبوسه! ازونجایی که همه جا مترو هست هرجای شهرم ک باشین فقط خودتونو به مترو میرسونین و خلاص! این قضیه امروز برام واضح تر بود چون ساعت ۱۱ از خونه درومدم و فقط رفتم استادم رو دیدم و بعدش رفتم مدرکمو از ترجمه گرفتم و الان که تو راه خونم ساعت ۶ونیم عصره! و من ۱۰ بار عاکبیل زدم!! تو همین بدو بدو کردنا بود که به ذهنم رسید من چرا گمو گور نشدم تا حالا تو این شهر ب این بزرگی! اصل قضیه اینه که سه ماه بعد دفاع دارم و مغزم برای فرار از زیر بار مسئولیت بیشتر داره با سوالات مزخرف پادتن تولید میکنه! بقول ب.ف برای اینکه با این ساعت کاری بتونم تزمو تموم کنم تو ۳ ماه، خودم باید ۲۴ ساعته باشم نه تزم 😂 تزم درمورد شهرهای ۲۴ ساعتس عاخه! این نشون میده که ۳ ماه جهنمی پیش رو دارم ولی بعدش بهشته! اگه دوباره هدفام عوض نشه درس برای همیشه تمومه! گرچه امروز ب این نتیجه رسیدم که دانشجویی بهترین دوران زندگیه اقلا برای تایمت خودت میتونی برنامه ریزی کنی و برای تک تک رفتارا و حرکات و حضور و غیابت بازخواست نمیشی و تعطیلاتت مشخصه! تازه تابستونم تعطیلی! الان ک فک میکنم میبینم انقدراهم بد نیس! ولی اگه پول امرار معاشتون برسه!امروز واقعا خسته شدم..جمعا برای ۲ ساعت کار ۵.۵ ساعت تو راه و سر پا بودم! میخوام برسم خونه 😔


 
 
پادتن
نویسنده : miki - ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٩
 

تو این شهر گم شدن تقریبا ناممکنه! البته منظورم از گم شدن گیج شدن و دور زدن ده باره و صدباره توی خیابونا نیس چون این اتفاق برای من خیلی زیاد پیش میاد! ینی امکان نداره یهو از یه جایی سر دربیارین که نمیدونین کجاس و ترس برتون داره که الان چطوری باید برگردین! درواقع تنها چیزی که لازمه بلد باشین مسیر خونه تا مترو یا متروبوسه! ازونجایی که همه جا مترو هست هرجای شهرم ک باشین فقط خودتونو به مترو میرسونین و خلاص! این قضیه امروز برام واضح تر بود چون ساعت ۱۱ از خونه درومدم و فقط رفتم استادم رو دیدم و بعدش رفتم مدرکمو از ترجمه گرفتم و الان که تو راه خونم ساعت ۶ونیم عصره! و من ۱۰ بار عاکبیل زدم!! تو همین بدو بدو کردنا بود که به ذهنم رسید من چرا گمو گور نشدم تا حالا تو این شهر ب این بزرگی! اصل قضیه اینه که سه ماه بعد دفاع دارم و مغزم برای فرار از زیر بار مسئولیت بیشتر داره با سوالات مزخرف پادتن تولید میکنه! بقول ب.ف برای اینکه با این ساعت کاری بتونم تزمو تموم کنم تو ۳ ماه، خودم باید ۲۴ ساعته باشم نه تزم 😂 تزم درمورد شهرهای ۲۴ ساعتس عاخه! این نشون میده که ۳ ماه جهنمی پیش رو دارم ولی بعدش بهشته! اگه دوباره هدفام عوض نشه درس برای همیشه تمومه! گرچه امروز ب این نتیجه رسیدم که دانشجویی بهترین دوران زندگیه اقلا برای تایمت خودت میتونی برنامه ریزی کنی و برای تک تک رفتارا و حرکات و حضور و غیابت بازخواست نمیشی و تعطیلاتت مشخصه! تازه تابستونم تعطیلی! الان ک فک میکنم میبینم انقدراهم بد نیس! ولی اگه پول امرار معاشتون برسه!امروز واقعا خسته شدم..جمعا برای ۲ ساعت کار ۵.۵ ساعت تو راه و سر پا بودم! میخوام برسم خونه 😔


 
 
باشه دیگه نخونین عصبانیم نشین عایم دییییپرسسسسست
نویسنده : miki - ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٦
 

داشتم فک میکردم از بین تمام این کارای غیر مرتبط با شهرسازی که تاحالا کردم کدومو بیشتر از همه دوس داشتم؟ سورپرایزینگلی فهمیدم توریزم! استرس و اعصاب خوردکنی و درگیریش خیلی زیاد بود و یادمه هر روز با نفرت از خواب بیدار میشدم و شبا تا صب لیدرا میزنگیدن ک فلان مسافر ووچر نداره فلانی اتاقش رزرو نشده و ازین برنامه ها! ولی حالا یا دلیلش این بود ک اولینبار بود کار جدی میکردم یا چی که خیلی با جون و دل کار میکردم و یادمه با اینکه ساعت کاری تا ۵ بود من تا ساعت ۶ونیم تو دفتر میموندم و خودمو جر میدادم ک صاب شرکت سود کنه!! انگار میره تو جیب من! البته اونموقع ها کتی و بهنوش بهم عصبانی میشدن ک تو چرا اینقد کار میکنی اینجوری از ما هم انتظارشون میره بالا و من در جواب میگفتم تو خونه کسی رو ندارم ک منتظرم باشه بخاطر همینم دلم نمیخواد اصلا برم خونه! درواقع از سپید فراری بودم یجورایی..دلم میخواس برم خونه بخوابم و نبینمش! الان اصلا اونجوری نیستم‌...دلم میخواد فقط زود بیام خونه! مخصوصا این کار جدید ک اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم! کار من یجورایی جور کردن مشتریای جدید و گرفتن سفارشه ولی یهو ازم انتظار دارن چیزاییو ک یادم ندادن انجام  بدن و بعد اینکه یارو دید من کل مشتری پر سود براش جور کردم برای اینکه منم درصد نگیرم و کلشو خودش بگیره شروع کرده به عوضی رفتار کردن با من و کاملا محسوس عمدی داره باهام بدرفتاری میکنه و پدیروزم بم گفت که تو باید چیزاییو ک من یادم میره یادم بندازی وگرنه نمیتونییم اینجوری کار کنیم و فلان! همه دارن سعی میکنن حق عادمو بخورن هرجوری ک از دستشون برمیاد! منم ک دیگه اعصاب تحمل اینچیزارو ندارم شروع کردم دنبال کار توی هتل میگردم..ینی کار رزرواسیون هتل..اگه پیدا کنم خیلی خوب میشه..چون بدون کار فقط یه ماه دووم میارم! چنروزه خیلی ناراحتم..همش دنبال یه راه حل همیشگیم..ازینکه دائما بالا پایین بشم خسته شدم..۲۵ سالمه و کل داراییم اجاره خونه ماه بعدمه!! از کل دنیا فقط همینو دارم!! و کلی مسئولیت البته...شاید اگه بابا خونه رو از دست نداده بود الان اینقد ناراحت و نگران نبودم..یه ماهه مریضم و وقت خوب شدن ندارم! دلم میخواد یکی منو ب فرزندخوندگی قبول کنه یخورده تکیه گاه مالی داشتنو تجربه کنم! گاها خیلی ب اینایی ک از بچگی بی کس بودن و خودشونو بالا کشیدن حسودیم میشه..کاش منم انقد قوی بودم..ولی خیلی ضعیفم..با اینکه همیشه مشکلات و دغدغه داشتم ولی عملا ۳ ساله ک دارم سعی میکنم رو پای خودم وایستم و از همین الان خسته شدم و ناامید! از عایه یاس خوندنم خسته شدم! باید یه راه حل همیشگی پیدا کنم...تمرکز میکنم رو هتل! شاید اسنم عاخریش نباشه و یهو خودمو تو یه مدرسه ابتدایی در حال تدریس ریاضی ببینم مثلا! تو هر پست میگم این دیگه کار اصلی منه! کاش تا وقتی کار پیدا نکردم از کار نندازنم بیرون! همینو میخوام..اینبارم از پسش برمیام ینی؟؟


 
 
← صفحه بعد