من و زندگیم

Instagram.com/mylifemiki91

چرا من هیچوقت خوشحال نیستم؟ واتس رانگ وید می؟!
نویسنده : miki - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٠
 

دقیقا سه ماهه که بیکارم..تو دو سال اخیر تاحالا انقد بیکار نشده بودم! بعد از این رفراندوم لعنتیشون بالاخره تلفنم شروع کرد به زنگ خوردن..فک میکنم نزدیک ۵ جا بهم زنگ زدن و دوتاشونو رفتم دیدم و نهایتا همشون همینکه فهمیدن اجازه کار لازم دارم منصرف شدن! این ترس که اگه اجازه کار نتونم بگیرم چیکار باید بکنم داره منو نابود میکنه..از طرفی دیگه دلم نمیخواد اینجوری با زندگیم بازی کنم و باز برم سراغ کارای بی ربط..اینطوری هم عمرمو هدر میدم هم رزوممو ضعیف میکنم هم میرینم به عایندم..دلم میخواد بالاخره بعد از اینهمه سال درس خوندن واقعا تو رشته خودم کار کنم..این زندگی منه! دارم با این کارای بیربط از بین میبرمش! ۲۶ سالمه و از کل ۳ سالی که کاردم فقط ۷ ماهش مرتبط بود با رشتم اونم تو ایران! شرکتای شهرسازی اینجا بخاطر سیاستای دولت خیلی کوچیک شدن و خیلیاشون کارمند نمیگیرن..اگه به کشورای دیگه فک کنم اون خودش دوباره چندسال پسرفته! من دیگه میخوام واقعا زندگیمو شروع کنم! جدی میگم!! میخوام شهرساز باشم نه فارغ التحصیل شهرسازی! گرچه با این اوضاع نمیدونم اصلا بتونم فارغ التحصیلم بشم یا نه!! الان که فک میکنم میگم کاش معماری میخوندم! کاش یکم بیشتر درس میخوندم و از معماری قبول میشدم! الان هم سوادم فنی تر بود هم به دردبخورتر هم بازارکارش بهتر! شدیدا احساس افسردگی میکنم..دیدین وقتی یکی دو روز رو یه چیطی کار میکنین و نتیجه نمیده یا فایلتون پاک میشه چه حسی بهتون درست میده؟ من ۸ساله دارم با این رشته دست و پنجه نرم مییکنم و الان بهم نتیجه نمیده...حس میکنم مغزم تحلیل رفته و خنگ شدم! دیگه کشش یادگیری ندارم انگار! روحا بقدری خستم که دلم میخواد همین الان سرمو بذارم رو بالش و دیگه بیدار نشم! فشارای عصبی مالی و درسی نابودم کرده..اینم ک از وضع اینجا...چی فک میکردیم چی شد! همینروزاس که تحریمای اینجا هم شروع شه! خیلی تعجب میکنم وقتی میبینم کسایی که از وقتی اومدن داشتن خوشگذرانی میکردن نه درس خوندن نه کار کردن با خیال راحت پول باباشونو خوردن و عیاشی کردن بعد خیلی راحت فارغ التحصیل شدنو کار خوب پیدا کردن اونوقت من باید وضعم این باشه! تازه خوش گذرونی هم نکردم! وقتی همه دارن زندگی میکنن من فقط حرف میزنم...همه چیو از دور میبینم چشام ضعیفه ولی خوب میبینم! با دقت‌...رفتارا حرکاتا زندگیا...شایدم باید نویسنده یا نقاد بشم! نمیدونم...میخوام جوری نابود شم که حتی خاطرمم هیچجا نمونه..انگار از اول مینویی پا ب این جهنم تموم نشدنی نذاشته


 
 
مرگ دوس داشتنی من!
نویسنده : miki - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٤
 
بعضی وقتا دیدین فکرتون مشغوله هزارتا دغدغه دارین کلی پروژه تناتموم کلی ایده جدید و نشدنی کلی مشکل کلی استرس؟ بعد یهو خودبخود همیش میره! بعد از یه مدت طولانی یهو یه عارامش خاصی میاد سراغتون! هیچکدوم از مشکلا حل نشده شاید! همش سر جاشه ولی اون عاشوب شما عاروم شده! فک میکنم این یعنی اینکه شما مردین!! نه مردن فیزیکی البته! میتونم بگم مردن عصبی یا مردن متافیزیکی یا مردن شعوری خلاصه هرچی! یعنی تموم شدن یه مرحله خلاصه..با این تفاوت که هوشیاریتون سر جاشه و میتونین برای مرحله بعدی تصمیم یگیرین...فک میکنم این تصمیمایی که زمان مرگ گرفته میشه خیلی مهمن! من الان یکی دو ساعتی میشه که مردم و شدیدا احساس عارامش میکنم! تمام عصبا و نرونا و سلولای خاکستری مغزم انگار خالی و بی حس شدن! الان بدون جهتگیری بدون دغدغه بدون عوامل خارجی و کاتالیزورا میتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم انگار!دارم فکر میکنم..خیلی خوب میتونم فک کنم! درواقع گزینه هام همون همیشگیاس ولی الان با دید بازتر میتونم بهشون فک کنم و جوانبشو بسنجم!
فهمیدم زندگیم یجورایی خالی شده از زندگی! شاید دلیلش دور شدن از شهره شاید دور شدن از دوستام نمیدونم..ولی جای یه چیزی خالیه..یه هیجان یه چیز تازه یه چالش یه هدف! تا وقتی فک میکردیم میتونیم با علی بریم یه کشور دیگه درواقع میشد روی این گزینه کلی مانور داد..الانکه فهمیدیم نمیشه و بهتره درسش رو اینجا تموم کنه گزینه رفتن حذف میشه..من چهارسال وقت دارم تا زندگیمو بسازم! زمان کمی نیست به نظرم! یه تصمیم گرفتم که شاید علی اصلا خوشش نیاد! شاید که نه...منو میکشه! علی نسبت به ترکیه حسی رو داره که من سال عاخر نسبت به ایران داشتم..کوچیکترین موضوعی عصبیش میکنه و تحمل اینجارو براش سخت کرده! خیلی سعی کردم دیدشو عوض کنم ولی بیفایده بود فک میکنم تاثیری که اون روی من داره من روی اون ندارم! یه واقعیت بدیهی وجود داره که علی باید قبول کنه! یه قانون از بالا به پایین! بهترین جا برای کار کردن کمتر مساوی جاییه که اونجا درس خوندین! یعنی اگه تو ترکیه تو ترکیه درس خوندیم بهتره همینجا کار کنیم یا کشورای سطح پایینتر! تو کشورای سطح بالاتر شانسمون خیلی کمه! یه چیز تو مایه های همون قضیه فنر! ولی چیکار کنم که علی بهیچ عنوان نمیخواد اینجا بمونه؟ یکی از بزرگترین دغدعه هام همینه..رفتن دوباره! امروز تصمیم گرفتم..دیگه به رفتن فک نمیکنم تا شرایطشو داشته باشم! یعنی تا چهارسال عاینده اصلا نمیخوام فکرشم بکنم..چون ذاتا با فکر کردن و برنامه ریزی نمیشه به جایی رسید! میخوام لحظه ای تصمیم بگیرم! از عاینده نگری خسته شدم و مردم! این مردن منو به خودم عاورد! چیکار کردم با خودم؟! چرا خودمو شکنجه میکنم؟ کل ۲۵ سالگیم با نگرانی ۲۵ سالگی گذشت و الان ۲۶ سالمه! همینجوری ادامه بدم تا عاخر عمرم با نگرانی میگذره و هیچی از زندگی نمیفهمم! خوشحالم ک مردم..راحت شدم واقعا! خیلی راحت...

 
 
هرچی میگم خالی نمیشم...میخوام داد بزنم
نویسنده : miki - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۳۱
 

میدونین چی خیلی ناراحتم میکنه؟ اینکه فک میکنم حق ندارم به خودم فک کنم یا برای خودم تصمیم بگیرم..نمیدونم چرا همیشه باید شرایط بیرونی منو هل بده به سمت چیزایی که نمیخوام...چرا باید یهو ریده بشه به شرایط ترکیه ک همه فششار بیارن بم ک ازینجا هم برم..درسته که با اومدن به اینجا اشتباه کردم ولی دیگه توان کشش یه مهاجرت تنهایی دیگه رو از نظر روانی ندارم..مثلا اگه بخوام با علی برم میتونم..ولی تنهایی دیگه نمیتونم...شرایط مالی و کوالیفیکیشن های لازمی که برای رفتن لازمه و من ندارم به کنار‌..چرا کسی درک نمیکنه من دیگه نمیتونم تنها باشم؟ اگه اینقد این مدت سختی نکشیده بودم شاید هنوز انگیزه و انرژیشو داشتم ولی دیگه ندارم..تموم شدم من...همینقد ازم برمیومد..بعد این انرژیم فقط برای اینکه همینجا بتونم سر پا وایستم کافیه دیگه بیشتر ازون و یه کشور دیگه و یه دانشگاه دیگه اونم تنهایی نمیتونم...ما ایرانیا ماراتون مرگ گذاشتیم برا خودمون..همیشه باید بدوئیم سمت خوشبختی و انقد بدبختی بکشیم ک وقتی بهش میرسیم دیگه جون لذت بردنو نداشته باشیم..فک میکنیم همیشه باید سگ دو بزنیم همیشه باید حرص بخوریم همش باید نگران فردا باشیم..فک میکنیم فقط وقتی خوشبختیم که همه چی خوب و ایده آل باشه...فک میکنیم باید تا عاخرین ذره توانمون خودمونو جر بدیم و هیچوقت خسته نشیم...یه لحظه واینستیم واس نفس کشیدن...هرجا هرچیز بهتری بود بدوئیم سمت اون و تمام عادما و خاطراتمونو بزنیم کنار...ریدم ب این طرز زندگی که بخوردمون داده شده..میدونین چرا؟ چون تو اون خراب شده ک همه عقلشون به چشمشونه برای کوچیکترین خوشی هم باید عادم بزرگی باشی! برای یه مسافرت اروپایی باید دوسال عین خر کار کنی...برای خریدن خونه باید تا عاخر عمرت قسط بدی و تمام موهات سفید شه..برای یه بیرون رفتن ساده با دوستات باید هزاربار سرتا پاتو چک کنی که هم مورد پسند مردم باشی هم نگیرنت! خیلی بدبختیم ما...بعد یهو تو خواب سکته میکنیم میمیریم..بعد میبینیم تعداد مرگ جوونا از پیرا بیشتره..بعد به خودمون میگیم نسل سوخته..نسل قبلی خودشونو با قناعت و متانت و تقدیر گول زدن و زندگی ماها شد این...حالا ما باید یه عمر خودمونو جر بدیم به امید روزی که یه نفس راحت بکشیم ولی یچیز بگم؟ هیچوقت نمیتونیم نفس راحت بکشیم...همیشه داریم زندگی رو به تعویق میندازیم..بذا درسم تموم شه بعد..بذا تعطیلات بشه بعد..بذا دوس پسر پیدا کنم بعد..بذا ماشین بخرم بعد..بذا کار پیدا کنم بعد..بذا کارمو عوض کنم بعد..بذا ازدواج کنم بعد..بذا بچه دار شم بعد..بذا بمیرم راحت شم دیگه یه عمر یه روز خوش ندیدم!! همینیم..همینقد...بخاطر یه جبر جغرافیایی مسخره محکوم شدیم به این زندگیای سخت و عازار دهنده بعدش دم از عدالت میزنیم! من دیگه نمیخوام!! دیگه نمیخوام حتی یک تار موی دیگم بخاطر استرس تنهایی و مهاجرت سفید بشه..دیگه نمیخوام قلبم تا صب از نگرانی تیر بکشه..دیگه نمیخوام یکبار دیگه از حرص و جوش خوردن درد معده بگیرم...دیگه نمیخوام تا صب گریه کنم نمیخوام...من تموم شدم! فک میکنین من سه ساله تنهام؟ نه!! من ۲۴ سال تنها بودمو الان یه ساله ک تنها نیستم! فقط یه ساله که بیشتر از بدبختیام به خوشبختیام فک میکنم..یه ساله که دارم به خودم و سلامتیم و جوونیم و احساسم فک میکنم! قبلش فقط با مهسا و عارزو هرروز به بدبختیامون فک میکردیم و همیشه غرق مشکلات بودیم چون بهمون اجازه نمیدادن بهشون فک نکنیم! دیدن مامانی که احساس بدبختی میکنه و از وقتی یادتون میاد داره هر روز ساعتها گریه میکنه و از زندگیش متنفره فک میکنین زندگی کردنه؟ چرا باید مامانای ما همیشه دنبال کسی باشن برای درددل؟ چرا باید همه مردم ما تو دلشون درد باشه اصن؟ چرا هیشکی خوشحال نیس بجز یه تعداد احمق؟ چرا فقط احمقای ما خوشحالن؟ اصلا چرا باید شرایط جوری باشه که یه نفر که یه ذره عقل تو کلشه احساس بدبختی و پوچی بکنه؟ گناه ایم مردم چیه؟ گناه من چیه که باهزارتا امیدو عارزو اومددم اینجا و الان وضعش اینه؟ چرا باید علی فک کنه من میتونم برم کانادا و خوشبخت بشم؟ من دردمو به کی بگم؟ به کی بگم نمیخوام خوشبختیو..نمیخوام موفقیت و ثروتو؟ نمیخوام دکترا بخونم نمیخوام مایه افتخار باشم نمیخوام خونه بخرم برای مامانم من فقط میخوام یه روز مثل مردم هرکشور غیر جهان سوم بتونم با خیال راحت و عارامش نفس عمیق بکشم و با هر نفسم هزارتا فکر نیاد تو سرم..شاید دیگه اونو هم نخوام..اگه نتونم با عارامش نفس بکشم نفس کشیدنمم به درد نمیخوره نکشم بهتره


 
 
ام عای ویزیبل؟!
نویسنده : miki - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٥
 
میدونین نفرت انگیزترین نوع استاد کیه؟ اونی که سختگیره؟ نه..اونی که بیسواده؟ نه..اونی که خیلی ادعا داره؟ بازم نه! نفرت انگیزترین مدل استاد اونه که حرف خودشو یادش میره! و شما مجبور میشین یه پایان نامه صد صفحه ای فکسنی رو هر هفته از اول ادیت کنین و هفته بعد دوباره بگه چرا اینجوری کردی؟ فلان کارو بکن..و وقتی میگی خودت گفتی میگه نه من نگفتم تو منظور منو نفهمیدی!! اگه این زنیکه انقد کم حافظه نبود الان من خیلی وقت پیییییش تزمو تموم کرده بودم!! زنیییییکه 😭😭😭😭
بگذریم..چنروز پیش تولدم بود و روز قبلشم که سالگردمون بود با علی! بعد دانشگاه باهم قرار گذاشتیم و رفتیم مودا و هم غذا خوردیم هم وافل 🙈  علی یه مدال نقره خیلی ظریف و شیک برام گرفته بود که عکسش تو پیج اینستاگرام هست و کلا این روز تولد دوس داشتنیم با این سوال من که"تولد تو چیکار کرده بودیم؟" کلا از مسیرش منحرف شد! هرچی فک کردیم یادمون نیومد تولد علی چیکار کرده بودیم! یادمه قرار بود من به فرانک و اونم به یکی از دوستاش بگه و بیرون جمع بشیم بریم جایی ولی نرفتیم! یادمه کادوهاشو تو نایلون (و نه حتی پاکت کادو) دادم بهش و بقیه ش نیست 🙂😐 هرچقد سعی کردیم یادمون بیاد از ذهن دوتامونم پاک شده بود..بهش گفتم برو تو وبلاگم حتما نوشتم..تولد علی ۳ آذره و من اونروز هیچ پستی نذاشته بودم عوضش ۱۲ آذر یه پست داشتم با عنوان "خیار یا پرتقال؟ مساله این است" 😐😐😐 نمیخوام بگم اون لحظه احساس چه موجودی بهم دست داد ولی خیلی عن شدم! اینم شد مث چهارشنبه سوری پارسال! باورم نمیشه که برای علی تولد نگرفتم! نمیدونم چرا حس میکنم کیک یا شیرینی یا دسر یا غذایی چیزی درست کرده بودم ولی انقد محوه که حتی نمیدونم واقعیت بود یا صرفا تو مرحله برنامه ریزی ذهنی مونده بود! شابدم دارم کم کم آلزایمر میگیرم! بهرحال بهش قول دادم بعد تحویل دادن تزم با ۵ ماه تاخیر براش تولد بگیرم! 
از کار فعلا خبری نیس ولی اقلا از یه جا بهم جواب دادن و یکی دو نفرم سی وی منو دیدن و همینم خودش امیدوار کننده بود چون کم کم داششتم حس میکردم نامرئی شدم و کسی منو نمیبینه! حدس میزنم همه منتظر ۱۶ ایپریلن برای رفراندوم و بعد اون احتمالا همه چی عادی میشه البته اگه باز جنگی کودتایی انفجاری چیزی اتفاق نیفته!
۲ روز بعد همه چی معلوم میشه 🙊

 
 
برای علی ❤
نویسنده : miki - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۱
 
پارسال دقیقا همین موقع نشسته بودم تو عاشپزخونه روی اون کاناپه تازه از سر کار اومده بودم و سبزیامو ریخته بودم تو قابلمه تا عاب پز بشن و ازونجایی که بلد نیستم لعابشو تنظیم کنم همیشه برام سورپرایز میشد که الان غذام سوپ میشه یا خوراک؟ سپید با گوشیش ور میرف و کاوه هم اونور واس خودش داشت رو تزش کار میکرد شایدم اتک میزد..حتی یک درصد از اتفاقاتی که قرار بود زندگی منو برای همیشه عوض کنه خبر نداشتم! راستش بعد از تلاش ناموفقم برای پیدا کردنت ناامید شده بودم و با خودم گفته بودم ولش کن..سپید فک میکرد عازاد ازش خوشش میاد و وقتی یهو عازاد تو فیس مسیج داده بود سعی کرده بود جوری ک توجه کاوه رو جلب کنه بمن بگه قرار دسته جمعی بذاریم تا این حسابی دل عازادو ببره!! بعد اینکه مسیج عازادو خوندیم دوتایی جیغ زدیم! من یه اسکرین از مسیجش گرفتمو فوروارد کردم تو گروه بیچز! اوناهم کلی ذوق کردن واس خودشون و هرکدوم شروع کردن به راهکار دادن..یکیشون گف خودتو مث عن بگیر یکیشون گف خودت باش یکیشون گف نه جنده بازی دربیار بعد گفتن اینجوری لباس بپوش و فلانکارو بکن...خلاصه اون شب صب نمیشد! از هیجان خوابم نبرده بود البته اشکالی هم نداشت چون فرداش شیفت شب بودم..تقریبا خودت همه چیزو میدونی انقد که برات تعریف کردم! ولی خب چیزی که حس میکردم خیلی فرق داشت..از یه طرف خوشحال بودم که بالاخره یکی وارد زندگیم میشه و از طرف دیگه تجربه های بد قبلیم باعث شده بود بترسم و هی بخوام عقب بکشم..ناامید کردنای سپیدم که جای خودشو داشت که دائما تاکید میکرد همه چیزو نگم اضافی حرف نزنم و زود اعتماد نکنم بهت..کلا حس بدی داشت بهت..کاوه ازینکه قلمروش رو مجبور بود تقسیم کنه با یه پسر دیگه خیلی ناراحت بود و دائما باهام شوخیای پدرانه میکرد که حق نداری پسر غریبه بیاری تو این خونه و مرد این خونه فقط منمو ازینچیزا..
الانکه فک میکنم چقد اتفاق افتاد تو این یه سال..چقد باهم ماجرا داشتیم..چه روزایی..دعواهامون گشتنامون خنده هامون..همش جلو چشممه انگار...میدونی تاثیر اولو کی گرفتم ازت؟ اینکه منو بعد چندماه و از دور شناختی و اومدی سمتم با اون لبخند شیطونت! نمیدونستی باز سر عجله کردن زود رسیدم و دارم میرم قایم شم و اگه تو نیومده بودی طرفم انقد کور بودم که کلا نمیدیدمت از کنارت رد میشدم مث گاو میرفتم 😂 علی..من تمام اتفاقات خوب و بد امسالو دوس دارم چون با تو بود..اگه تو نبودی واقعا توانشو نداشتم از پس اینهمه ماجرا بربیام! چقد اتفاقی شدی قشنگترین ماجرای زندگیم! خیلی دوست دارم عوضی! سالگردمون مبارک ❤️

 
 
تولدم!
نویسنده : miki - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٠
 

هرسال دقیقا قبل از تولدم یه اتفاق مهم تو زندگبم میفته که یا منو عوض میکنه یا مسیرمو..مثلا پارسال دقیقا یک روز قبل از تولدم با علی آشنا شدم..سه سال پیش قبل تولدم نتابج جی عار ای اومده بود..پیارسال یه اتفاقی افتاده بود که کلی ازش درس گرفته بودم..امسال چی؟ بذارین اینطور فک کنم که روز تولدم روز جادویی منه و همیسه اتفاقات مهم چه خوب چه بد تو اینروز میفته! ۳ روز مونده ب تولدم و فعلا تو زندگیم هیچی عوض نشده نمیدونم تو این سه روز باقی مونده چی میتونه بشه ولی حدس میزنم یا درمورد تزمه یا کار...احتمال دیگه ای وجود نداره فعلا! البته یه اتفاق مهم در راهه اونم اولین سالگرد آشنایی منو علی! بعضی وقتا فک میکنم من تاثیر منفی رو زندگی علی گذاشتم چون بخاطر من هیچکاری نمیتونه بکنه..نه میتونه جایی بره نه میتونه برگرده ایران..مونده اینجا ک ازش متنفره و من چون شرایط عانچنانی برای رفتن ندارم یجورایی انگار زندانیش کردم..انقد دوسش دارم که هیچجوره نمیخوام از دستش بدم..نمیخوام به کنار..نمیتونم! دیگه بدون اون نمیتونم زندگی کنم انگار شده یه بخشی از وجود خودم‌..مثلا شما میتونین زندگی بدون دست رو تصور کنین؟ یا بدون چشم؟ الان دقیقا نسبت ب علی همچین حسی دارم ولی خیلی ناراحتم...وقتی میبینم رفته تو فکر و در تلاشه تا ازین هزارتویی که توش گیر افتاده با من دربیاد بیرون و بهیچ نتیجه ای هم نمیرسه قلبم از ناراحتی تیر میکشه...برای همین منم شبو روز فکرم درگیر این قضیس که کجا میتونیم بریم که شرایطش برای جفتمون اوکی باشه..حتی راضیم یه ارشد دیگه هم بخونم ولی علی رو از دست ندم..میخوام سال بعدم روز تولدم علی کنارم باشه 😢


 
 
یه سمپادی له شده!
نویسنده : miki - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱۳
 
مدارس تیزهوشان یا همون سمپاد..سازمان ملی پروش استعدادهای درخشان یا بقول دبیر زبان اول دبیرستانمون آقای نیکزاد، سازمان ملی پرپر کردن استعادادهای درخشان..چیزی که از بیرون دیده میشه یه مدرسه با امکانات خیلی زیاد و یه سری بچه درسخون عینکی و مقالات و افتخارات و اختراعات و رتبه های تک رقمی و شریف و بورس هاروارد و ...اینچیزاس نه؟ حالا میخوام یه داستام کاملا متفاوت از سمپاد بگم..داستان مینو! کلاسای تیزهوشان و امتحان دادنم خودش ماجرایی بود برای خودش..اینکه تو سه ماه تابستون کل هندسه دبیرستانو حفظ کرده بودم و حتی تو ماشین داشتم با عشق تست ریاضی و هندسه میزدم و روز امتحان دوبار مرکز امتحانمو اشتباه رفتیم و یه ربع دیر رسیدم سر جلسه و وقتی با استرس داشتم میدوییدم سمت در ورودی یه مرد میانسال بهم گفت نترس رات میدن..بعدها دختر این مرد میانسال شد صمیمیترین دوست من عارزو! دختری فوق العاده باهوش تو درس و فوقالعاده خنگ تو مسالئل اجتماعی یه نرد به تمام معنا که پاسور بازی کردنم نمیتونستیم یادش بدیم! بطرز عجیبی همه چیزو یاد میگرف و تمام مسائل رو حل میکرد و حفظیاتشم خوب بود و همیشه جزو نفرای اول کلاس بود..برای اینکه ببرنش کلاس المپیاد بهش التماس میکردن تو مدرسه و نهایتا از خواجه نصیر قبول شد و با معدل ۱۹.۳۰ کارشناسی بدون کنکور رف امیرکبیر برا ارشد! یه سمپادی واقعی..دوست بعدیم الهام اصلا تیزهوش محسوب نممیشد و روزی نزدیک ۱۰ ساعت درس میخوند و ازون دسته بود که عاهسته و میوسته پیش میرفت..تا همین چندماه پیش که ارشدشو از دانشگاه تبریز دفاع کرد تقریبا بجز درس هیچ اکتیویتیه دیگه ای نداشت و انقد میخوند تا یه مطلب کاملا ملکه ذهنش بشه و من همیشه غبطه اراده و پشتکارشو خوردم..و مینو! 
دقیقا نفهمیدم چطور شد که قبول شدم اصلا..یکی از معلمای راهنماییمم همینو میگف..میگف تو نمره هات خیلی پایینه ولی میدونم قبول میشی نمیدونم چرا! من که تو تمام عمرم بدون اینکه لحظه ای ریاضی بخونم زودتر از همه مسائلو حل میکردمو خودمو جر میدادم تا برم پای تخته حل کنم، یهو با کتابای عجیب غریب شیمی و فیزیک و ریاضی روبرو شده بودم که هیچ ربطی به دونسته های من نداشتن..من خیلی زود یاد میگرفتم و همون لحظه هم فراموش میکردم..زنگای فیزیک کنار رادیات میخوابیدم و زنگای ریاضی با خودکار رنگیام تو کتابام چشم میکشیدم..زنگ تفریح وقتی همه میدوئیدن کتابخونه من میدوئیدم تو صف بوفه و عاشق بازی گوشی بودم..فرار از درسا تقلب تو امتحانا..اعتصاب کردنا..بحثای سیاسی مذهبی تو کلاس و پوشیدن هرچیزی غیر از یونیفرم مدرسه جزو فعالیتای اصلیم محسوب میشد..درسام بحدی افتضاح بود که یبار میخواستن بندازنم بیرون..درواقع بازیگوشیم فقط با دوستام بود و کلا با بقیه ارتباطی نداشتم..بزور سلام میدادم بهشون و اعتمادبنفسمو از دست داده بودم..من یه قربانی بودم! از دور میدیدم بقیه رو البته..همه حتی برای درس دین و زندگی از همون اول دبیرستان کلاس خصوصی میرفتن و یه رقابت ناسالم بین بچه ها بود که بیا و ببین..من اگه میخواستمم وضع مالیمون جوری نبود ک برم کلاس..آرزو هم هیچ کلاسی نمیرف ولی اون ذاتا باهوش بود..من تنها چیزی ک داشتم سرعت بود..همیشه اولین نفر امتحانو تموم میکردم..درسته که گند میزدم ولی نمیتونستم سرعتمو کم کنم..بی دقتی تو کارا و هل بودن یکی از عوارض سرعت زیاد بود..تو کنکورم همینطور شد و فک کنم فقط ۲ نفر رتبشون بدتر از من بود با اونحال از سراسری شهر خودم قبول شده بودم و بقیه اکثرا تهران و تبریز..تو دانشگاه یکم بخودم اومدم و شوک اون ۴ سالو یخورده فراموش کردم ولی هنوزم سرعتمو نمیتونم کنترل کنم..سرعت تصمیم گیریم انقد زیاده که مهلت فک کردن نمیدم بخودم و اکثر مواقع گند میزنم! موقع آشپزی انقد عجله میکنم که همه جارو به گوه میکشم و سریعا حوصلم سر میره..نمیتونم وقت زیادی رو یه چیزی تمرکز کنم ولی یه کاری هست که خیلی با آرامش انجام میدم..اونم پیانو زدنه..درواقع بود..یادمه وقتی میشستم پاش دیگه دلم نمیخواست پاشم و تا وقتی کامل به یه قطعه مسلط نشدم پانمیشدم..و این باعث میشد این تلاطم درونم آروم بشه..ریتم موسیقی منو مجبور میکرد که با سرعت اون حرکت کنم..استادم دائما میگف سرعتت زیاده کمش کن عاخرش برام تورنومتر میذاشت که ضربامو با اون هماهنگ کنم..خیلی دلم برای پیانو زدن تنگ شده ولی فک کنم دیگه هیچوقت نتونم به اون دوران برگردم 😢 بابام راس میگف که وقتی بزرگ شدین میگین کاش با کتک مارو میفرستادین کلاس..شاید الان زندگیم ازین رو ب اون رو میشد...
نتیجه اخلاقی : هیچوقت گول سازمان پرپر شدن استعدادهای درخشان رو نخورین! ایتس عه ترپ

 
 
شب و روز..
نویسنده : miki - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٢
 
نمیدونم موضوع تزمه یا بیکاری یا چی که چنوقته نسبت به شب حس خاصی پیدا کردم..یکی از جمله ها بود که میگف شب بهت اجازه میده کسی باشی که روز تو رو ازش منع کرده..راس میگه..شبا عادما برمیگردن به زندگی واقعیشون..روزا هم روابط هم فعالیتا هم رفتارا یه حالت اجباری داره..میری سر کار دانشگاه با یه سری عادم برخورد داری و رفتارات یه اصلوب خاصی داره..مثلا تا حالا خیلی کم شده یه عادم مست تو روز دادو بیداد کنان تو خیابون را بره..اصلا فروش الکل تو اماکن عمومی ساعتای خاصی داره..مستی و راستی خب..یه خوبی دیگه شب برام اینه که فقط صدای دست و پای کوچولوی همسترم روی براده های چوب و صدای ریز تخمخ شکنوندنش ممیادو تیک تاک ساعت..از صدای بوغ ماشین و عاژیر عامبولانسو صدای مته کاری خونه بغلی خبری نیس..هرچقد روزا به مسائل مهم زندگیم و چیزای منطقی فک میکنم شبا افکارم بشدت احمقانه و بیربط میشه! مثلا یهو یاد نقاشیی میفتم که ۸ ۹ سال پیش با گواش روی دیوار اتاقمون با مهسا کشیده بودیم به امید اینکه با یه قوطی کوچیک گواش کل دیوارو رنگ کنیم و بعد از درست کردن یه لکه بیشکل یه متری سبز جیغ رنگمون تموم شده بود و سعی کرده بودیم با کشیدن گل و سمبل اطرافش بهش معنی بدیم ولی اوضاعش بقدری خراب بود که مامانم با دیدنش جیغ بنفش کشیده بود و هرکسی اولینبار وارد اتاقمون میشد یه مکث کوتاه با چشمای از کاسه بیرون زده به اون موجود زشت روی دیوار میکرد و هرچی سعی میکرد ندیده بگیرتش بیشتر توش غرق میشد و من و مهسا هم تو خنده غرق میشدیم! دور از چشم مامانم همسترامونو ول میکردیم تو اتاق و اونا تمام موکتا و پرده ها و هرچی که سر راهشون بود مثل ماشین چمنزنی میجوییدنو سوراخ سوراخ میکردن و این سوژه دوم برای مکثهای کوتاه مهمونای ناخوانده بود! بخاطر همین سعی میکردیم هرگونه موجود ناشناس و آشنا رو از اتاقمون دور نگه داریم هنوزم کنجکاوم بدونم کسی که اون خونه رو ازمون خرید بعدا نسبت به اون دیوار چه حسی داشته 😅😅😂 مامانم همیشه میگفت در اون طویله رو ببندین کسی نبینه 😂 
عاره‌...همچین خاطرات بیمعنی و دوری میتونن تا شب ذهنمو درگیر کنن..
نیسبت به اون اکانت اینستا حس مهمون بودن دارم انگار جایی مهمون رفتم و بزور منو بحرف میکشن عاخه منو مهسا اصولا تو مهمونایی که علیرغم باب میلمون میرفتیم کلا میوت بودیم تا وقتی کسی ازمون چیزی بپرسه! همچین حسی دارم ب اونجا..ولی اینجا خونه خودمه راحت با شورت میگردم 😅 اونجا مجبورم لباس مجلسی بپوشم انگار! ولی گاها تو جمع حرف زدنم لازمه..واس همین نگهش میدارم!

 
 
← صفحه بعد